سطحی شده ایم …
خوشی ها و دلخوشی هایمان … از عرش به فرش رسیده ایم و راضی هستیم.چقدر راحت خودمان را گول می زنیم و خوشیم که … عالمی دیگر بباید …
مرا گویی تو را با این قفس چیست؟
اگر مرغ هوایی این قفس چیست؟
من چه دانم
من چه دانم
من چه دانم…
سطحی شده ایم …
خوشی ها و دلخوشی هایمان … از عرش به فرش رسیده ایم و راضی هستیم.چقدر راحت خودمان را گول می زنیم و خوشیم که … عالمی دیگر بباید …
مرا گویی تو را با این قفس چیست؟
اگر مرغ هوایی این قفس چیست؟
من چه دانم
من چه دانم
من چه دانم…
نمی دونم کی داره این روزا موش می دونه توی رابطه ای که به قولت دیگه وجود نداره ... کی می تونه باشه؟ 4تا ایمیل و نشونی های ....
اومدم ریپلای کنم دیدم که چی؟مزخرفاتی که ارزش خوندن رو ندارن یه آدم مریض ... چند روز پیش بود که یکی از دوستای مشترک که چه عرض کنم دوستت یه مسج داد که حلالم کن ... هرچی پرسیدم چی رو چیزی نگفت ...
تا الان که کاشف به عمل اومد اصل جریان چی بوده ... بی اختیار می گم یا خدا این دیگه چه بازی مسخره ایه کاش من الاغ اصلن جواب تلفنت رو نمی دادم که بخوای همچین بازی رو راه بیاندازی خریت از منه که به هرکسی اعتماد می کنم ...این دوستی های خاله خرسه ... ... فکر همه چیز رو می کردم جز این .... خدایا تو شاهد باش آره الان می فهمم که چی می گفتی ... تو که منو میشناسی بگو که باور نکردی این دروغ چندش آور رو
مرسی از اینکه برا درست کردن ابرو زدی چشم رو هم کور کردی حاج خانوم ... توی مکه بهت یاد دادن که اسم این رو بزاری دروغ مصلحتی ... منو یه خائن جلوه دادی که کمکم کنی؟من احمق رو بگو که .... دارم منفجر میشم تف بهت روزگار
انتظار و انتظار ...
دایی غفور ، شیرین ، خسرو ،یوسف .. و موسیقی فراموش ناشدنی انتظامی با آن سکانس های فوق العاده اش تونل و رقص پاندولی پلاک و فریادی از سر استیصال مثل سعید از کرخه تا راین و شاید تنهایی سردار موج مرده و حاج کاظم آژانس ... و حرکت در لاین مخالف و ... اینجا دیگر کسی برای حقارت عباس دست نمی زند و یوسف ....
بوی پیراهن یوسف بعد از آژانس شیشه ای و قبل از کرخه تا راین و موج مرده و برج مینو و روبان قرمز و به نام پدر و ... هرچند آرشیو ناقصی است ولی کاش پیک محرمی بود و حتی یک نشانی بی دردسر تا بسته ام به دستت می رسید ...
انتظار و انتظار ...
خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
چون تو بیداد کنی شرط مروت نبود
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم و لیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نِه ، چو به انتظار خستی
شب عید مادر سارا رفت برای همیشه رفت و چه زود... روزهای آخر سال لعنتی 86 هم این گونه می گذرد هیچ وقت کسی باور نمی کرد که ... قبل از خداحافظی برایش صبر آرزو می کنم و آهسته می گویم توکل داشته باش ....
عمر خوشی هایمان چقدر زود به پایان می رسد و هنوز به شمال نرسیده ام که باز ... دیگر انگار باید عادت کنیم به رفتن و رفتن ها...
و بعدش خبر مریضی و سرطان دایی جان کوچیکه ... لاغر و نحیف شده و شیمی درمانی و ... می گوید رفتنی هستم خودم می دونم همه این کارها بی فایده ست و من ملتمسانه نگاهش می کنم که نه! بودن و اعتبار توست که اندک امیدم را جان می بخشد تو باید باشی و ...
86 سال وحشتناکی بود خیلی وحشتناک کاش جور دیگه رقم می خورد و من هنوز امیدوارم خیلی بیشتر از قبل دوس دارم که ...
عید هم امسال ، بی تو عید نیست گور بابای تقویم و ... جلیل صفر بیگی بود فکر کنم که می گفت :
دل-بی تو- درون سینه ام می گندد
غم از همه سو راه مرا می بندد
امسال بهار بی تو یعنی پاییز
تقویم به گور پدرش می خندد
تعطیلات هم زود تمام می شود یعنی دوس دارم که زودتر تمام شود و دوباره کار ...
روز اول بعد از تعطیلات انگار نه انگار که همان آدم ها هستیم! ساکت و سرد، هر کسی مشغول کار خودش است و ... نرگس برای گرفتن دکترا به بیرمنگام رفت و به قول علی رفت که رفت ... سه نفر از بچه های شرکت در هنگام برگشتن از کارگاه رفته اند ته دره ... و دستور رئیس که باید دو نفر از دفتر فنی تا جذب نیرو به کارگاه بروند. بهتر ! یک کمی وسط طبیعت البرز صفا می کنیم به قول بچه ها ...
دلتنگ و بی حوصله ام ...
نصفه های شب احساس خفگی می کنم می روم سر وقت کیفم ... بسته کادو را پاره می کنم و در ادکلن را باز می کنم و نفس می کشم ... نفس می کشمت یک بار دو بار صد بار ... کنزوی لئوپار ...گفته بودی عطر منه و به هیچ کس حق نداری بدی ... باز هم نفس می کشم ..چه بوی خوبی ... وای ... سرشار می شوم از ..
به خودم که می آیم می بینم تمام بالشم عطر تو را گرفته.. بی صدا بغضم می ترکد و ...تمام بالش و تخت ،موها و صورتم و ... نزدیک های صبح است که خوابم می برد.
صبح با یک ساعت تاخیر به شرکت می رسم بعد از سلام و علیکی کوتاه با بچه ها سریع خودم را با یک صورت وضعیت مشغول می کنم ... بوی تو در فضای شرکت پیچیده که سارا به بالای سرم می رسد با تعجب و خنده نگاهی به من می اندازد و می گوید: آقا حمید فکر نمی کنی این عطری که زدی دخترونه باشه؟ لبخند می زنم و می گویم: تو فضولی! خودم هم می دونم. یه کادو بود توی کیفم که درش باز شد و ریخت روی لباس هام... و همین یک کلمه جرقه روشن شدن شیطنت های بعدیش می شود.
یک ساعت باید برای سارا و مهشید توضیح بدهم که هیچ خبری نیست علی هم آتش بیار معرکه و ...
مرخصی می گیرم و می زنم بیرون ... دستی به موهایم می کشم بوی تو را می دهد ....
می گویند بی خبری است و خوش خبری ... این شهر درندشت کشکرت هم ندارد که بخواند .رادیو جوان در تاکسی ها همان کار را می کند انگار ... خبرهای خوش هسته ای و... صدای مرحوم عبداللهی:
بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات می آد اما خودت کجایی
پ.ن: آژانس شیشه ای را چند باره و چند باره می بینم .. حفظ شده ام دیگر ... انگاری حاج کاظم خود منه! نه ! من خودم حاج کاظم هستم ... غربت و طعم تلخ تنهایی حاج کاظم وسط اون همه گروگانی که به قول خودش شاهد هستند و غربت وسط همه ابنای بشر ... و بغض ... این بغض لعنتی وسط سیلی عقل و دل اون جا که بیرحمانه به صورتت می کوبند و تو هیچی نمی تونی بگی ..حرفی برای گفتن نداری ... طرف مقابلت دشمنت نیست و از سر درد حرفش رو می زنه ولی نه ... من مثه حاج کاظم هم جرات داد زدن و شوریدن رو ندارم اون قدرها عرضه ندارم نه شاید عباس باشم ،عباس حیدری همونی که نه شهروند مترقی جامعه شد و نه حاج کاظم که وایستاد فریاد کشید ...با تراکتور و بی تراکتور هیچ فرقی نکرد و ... بنز تشریفات با راننده و بدون سوئیچ ... خشاب خالی و گاز اشک آور و فریاد ... نه اون فریاد نبود بغض بود یه بغض غریب یه حس لعنتی... و تموم! یه روزی تموم میشه و می بینی این همه دویدن برای سراب بوده ... کاش می شد با عباس حیدری های جامعه مهربون تر باشیم ...آره ،گاهی وقتا باید آروم بود و نباید جنگید ... گاهی باید به اجبار صبر کرد و ... زمان چیز غریبی ست مثل بغض و غربت و انتظار ...
من و هومن بعد از هشت سال همدیگر را یافته ایم این بار در خانه ای کوچک در حوالی میدان ولی عصر ...از شیراز تا تهران و از 78 تا 86 بعد از هشت سال ...
این روزها غروب خیابان طویل پایتخت بعد از فراغت از کار روزانه جان می دهد برای پیاده روی و حرف زدن و گفتن و گفتن ... و رفتن
می رویم تا گم شویم در میان شلوغی هیاهوی جمعیت ...
شب هم که می توانیم با ADSL مفتی خودمان را خفه کنیم ترجیح می دهیم که حرف بزنیم ...حرفهایی که بیشتر دوست دارم شنونده باشم از آرزوها و رویاهایش از آزاده و زندگی پیش رویشان و ... بعد صدای آهنگ سید خلیل را تا ولوم آخر زیاد کنم و بچپم توی رختخواب ...
صبح هم که بدو بدو برویم سرکار ..صبحانه نان سنگک تازه و داغ با پنیر خامه ای و یک لیوان چای و شکر اضافه ... هنوز آن قدر باکلاس نشده ایم که آب پرتقال بخوریم با کله پاچه ...در این یک مورد هنوز شهرستانی بودنمان را اثبات نکرده ایم ...بعدش هم که نقشه ها و صورت وضعیت ها ...
گاه گاهی زنگ تلفن و یا سر زدن به کارگاه ...هومن می گوید این که شما می سازید پارکینگ طبقاتی نیست خوابگاه ماشین هاست که فقط می توانند بخوابند و ...
مهشید و سارا مثلن مسئول قسمت هستند بر خلاف ظاهر غلط براندازشان دلی مهربان و بزرگ دارند ... به مهشید می گویم: مهندس این برادران نیروی انتظامی میدان ونک انگار شما متبرجین را نمی بینند باید خودمان دست به کار شویم و یک حرکتی بکنیم ...می خندد و می گوید فعلن فصل انتخابات و مهرورزی با بندگان خداست کاش همیشه انتخابات بود ... و من می ترسم از فرداهای روز بعد از این انتخابات ... کاش برا یک بار هم شده همه احساس مسئولیت می کردند در مورد سرنوشت جمعی خودشان ... در اینجا من جوجه اصلاح طلب هستم و بقیه برانداز ... جمع پنج نفره اینجای ما با خنده و شوخی می گذرد آن قدر صمیمی شده ایم که دلواپس حال مادر مریض سارا شویم و آن قدر مقبول که گاه گاهی دیگ غذای مادر مهشید محتویات سفره شاممان را تشکیل دهد... نرگس شهروند انگلیس است و فرزند یکی از سران اصولگرا و درست برخلاف پدر ... می گوید من دختر نوح هستم که با شما بدان نشسته ام ... دختر نوح آرشیتکت قابلی ست با قلمی فوق العاده زیبا ... به اصرار علی برایمان نیم ساعتی کلاس طراحی گذاشته ست در آخر وقت اداری به یک شرط که ضعیف ترین طراح هر هفته بقیه را به کافی شاپ روبروی خیابان ببرد و... دوباری مهمانشان کرده ام به یک تکه کیک و یک فنجان قهوه ...
جمعه ها که تعطیلیم می رویم پارک ملت سه نفری من و هومن و آزاده ...بستنی و پیاده روی... مجبورم الکی به این و آن زنگ بزنم تا اینها سنگینی حضورم را حس نکنند که قطعن هم نمی کنند..بعدش هم کتاب فروشی های کریمخان و کلی بحث کتاب و شعر ...و شام ... این روزها خوب کتاب هدیه می گیرم ... و صدالبته خوب هم سررسید و سالنامه هدیه می دهم از جیب مدیرعامل مان ... البته به هیچ جای الگانس خوشگلش بر نمی خورد خیالتان راحت .... یکشنبه ها هم که فوتبال با بچه های شرکت ... و زندگی آن بیرون جریان دارد فارغ از رنجی که می بریم
مشق سکوت می کنم این روزها ...
یک خط...
دو خط ...
سه خط ...
هزاران خط ...
اینجا می توان زخم را نهان کرد از چشم ها و رفت و گم شد درمیان همه ... مسکن ها را یک به یک قورت داد تا این زخم سرباز نکند ... می توان آن قدر فرو رفت که هیچ وقت نتوان سر برآورد از همه چیز می توان گریخت اما آدم چگونه از خودش فرار می کند؟چگونه به خودش هم دروغ می گوید؟ این چیزی است که اگر فرصتی شد حتمن رازش را خواهم پرسید .
در اوج اوج شلوغی دور و برت باز لحظه ای هست که خودت هستی و از این خود خود نمی توان گریخت ...کاش این را می شد بفهمیم...
پ.ن: پونه عزیز ممنون به خاطر دعوتت ...شاید در فرصتی بهتر در بازی شرکت کردم ...
ترجمه صالح حسینی از 1984 رو اصلن دوس نداشتم خیلی از مترجم ها در انتخاب لغات و کلمات مجهول روش خاص خودشون رو دارن و کنار اومدن با ادبیات هر مترجمی هم کار آسونی نیست من به شخصه ترجیح می دم کار مترجم هایی رو بخرم که با زبان نوشتاریشون راحت هستم ... یعنی میشه یکی مثه مهدی غبرایی هوس ترجمه این کتاب بزنه به سرش ؟
پیش ترها خشم و هیاهو و آخرین وسوسه مسیح رو هم با ترجمه آقای حسینی خونده بودم و ...
فعلن تصمیم ندارم کتاب قمارباز داستایوفسکی رو شروع کنم ازش ...
فکر کنم اشکال از گیرنده های من باشه در اصل
... باید برم فهیمه رحیمی و ر.اعتمادی بخونم